او پر کشید
من و خودم تنها بودیم به جای هر دو یمان می گریستم و می گریستم امروز حتی ابر ها هم گریه میکردن وحشت داشتم از ان اعلامیه ی ترحیم جلوی درمان وحشت داشتم می ترسیدم خودش باشد فکر می کنم ان اعلامیه ی باران خورده هم از من میترسید زیرا وقتی مرا دید کمر خم کرد و من هم جرات باز کردن ان اعلامیه ی تا خورده را نداشتم جلوی پنجره ایستاده بودم و چشم به اسمان دوخته بودم تا خدا را ببینم و .... اما انگار خدا و ملائکش هم به استقبال او رفته بودند صدایش کردم و فریاد زدم اما نه خبری از خدا بود و نه از او ولی ان اعلامیه هر چه که باشد و متعلق به هر که باشد بالاخره خواهم دید خواهم دید که اسم او روی ان اعلامیه درج شده و باید بپذیرم که ان اعلامیه متعلق به خودش است متعلق به مادربزرگ من
خداوند رحمتش باد
روحش شاد و
یادش گرامی
توسط :مریم
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 17:12 توسط
|